X
تبلیغات
just for tomeh - عشق رویایی 13















just for tomeh

دلم واسه نوازش دستای تو تنگ شده

با هم خیلی  سریع راه افتادیم اما با صدای بابام که در حال دنبال کردنمون بود مجبور شدیم وایسیم
بابام : سارا وایسا دخترم .. سارا
من: پگاه گاومون 7 8 قلو رو با هم زایید
پگاه : حالا مگه چی شده باباته دیگه
من: آخه فقط اون نیس اردلانم یکم اونورترشه داره میاد دنبالمون واسه همین بود که گفتم الانه که بدبخت شیم دیگه
پگاه برگشت تا اردلانو ببینه که یکهو بابامو جلو خودش دید و یک جیغ آروم زد
بابام : چیه پگاه جان مگه جن دیدی؟
من توی دلم : یه چیزی بدتر از جن پشت سرته که خودتم نمیتونی تصور کنی که بی اف دخترته
من: بابا جون پگاه یکم حالش بده میشه بریم بعدا صحبت کنیم؟
بابام: آخه مامانتو خالت اونجا نشستن منتظرن
وای خدای من حالا یکی بیاد اینو جمع کنه .. چرا همه با هم کرج بودن ؟؟؟ حالا ما یه بار اومدیم توی عمرمون کرج ... دیگه همه جد و آبادمون هم خبردار شدن
من: اوا خاله اینا هم هستن ؟؟؟
بابام : آره خالته و دوستش و پسر دوستش و مامانت با من
پگاه : اما عمو من خجالت میکشم بیام جلوی خاله و دوست خاله ی سارا مخصوصا که پسر هم دارن
آره جون خودت تو خجالت میکشی؟؟؟ حتما اون من بودم که نوید رو دعوت کردم که بشینه بیخ دلمون؟؟؟
من:آره دیگه بابا جون تازه پگاه هم دیگه باید برگرده خونشون شما امشب برین خونه خاله من میرم خونه پگاه فردا میام اونجا پیشتون باشه؟
بابام : آخه دخترم ...
من: بابا دیگه ... خواهش میکنم قبول کن
بابام : مگه چاره دیگه ای هم واسه ما میذاری تو دخترم ؟
من: قربون بابای گلم برم که انقد عاقله
بعد بوسش کردم و ازش خداحافظی کردیم و از اونجا اومدیم بیرون...
پگاه : وای خدای من اردلان برای چی اونجا بود ؟؟؟
من: مگه من بیچاره میدونم که چرا اونجا بود ؟
پگاه : خوب خداروشکر که بخیر گذشت
من: آره والا
همینطور داشتیم راه میرفتیم که یه دستی اومد روی شونه هام ... با ترس برگشتم ببینم کی بود که دیدم بله اردلانه ... داشتم سکته میزدم ... همونجا واستادم و به چشماش که عصبانیت ازش میبارید خیره شدم
پگاه : سارا کجا موندی تو دختر؟
پگاه برگشت و من و اردلان رو با هم دید ... فک کنم اونم داشت سکته میزد چون وقتی مارو دید یه جیغ آروم کشید و بعد که به خودش مسلط شد گفت : اوا به به آقای اردلان هوشمند هم که اینجا هستن .... جمعمون جمع بود خولمون کم بود که تشریف آورد .. ببخشید ولی ما دیگه باید بریم پدرام منتظرمونه
اردلان : میشه یه لحظه مارو تنها بذارین؟
توی دلم خدا خدا میکردم که پگاه بگه نه ولی حرفی زد که باعث شد با ناامیدی همراه اردلان برم
پگی : بله که میشه ... فقط زودتر حرفتون رو بزنین که پدرام منتظرمونه
اردلان : خیلی ممنون
بعد دست منو گرفت و کشید طرف در کافی شاپ و نشوندم پشت یک میز و خودش رفت اونور میز یعنی روبروی من نشست و زل زد بهم ... منم به دستام نگاه میکردم و داشتم با خودم کلنجار میرفتم که اشکم در نیاد تا اینکه اردلان سکوت بینمون رو شکست: سارا دیگه اعصابمو داری به هم میریزی هی هیچی نمیگم بدتر میکنی
تو اون لحظه فقط دلم میخواست باهاش لجبازی کنم نمیدونم چرا ولی احساس میکردم که از این کار خیلی لذت میبرم
من: سلام
اردلان : جواب من این نبود
من: جواب سلام واجبه ... چرا سلام نمیکنی
خیلی لجش در اومده بود ... لحن من هم خیلی آروم بود انگار نه انگار که توی این چند روز چه تو بیمارستان چه تو خونه پگاه اینا اون همه براش گریه کردم
اردلان : خیلی خوب باشه سلام ... حالا میگی چرا انقد فرق کردی؟
من: امروز که تو آینه نگاه میکردم تغییری تو چهرم ندیدم (دروغ از این بزرگتر ؟ یه عالمه چین و چروک روی صورتم بود که واسه سنم هنوز زود بود بعد میگم هیچ تغییری نکردم ؟؟؟ )
اردلان : سارا به خدا من از نگین خوشم نمیاد ... نه از نگین و نه از هیچ دختر دیگه ای
(یعنی حتی از منم خوشت نمیاد دیگه ... باشه باشه قبوله ... پس دیگه چرا انقد عذابم میدی؟)
من: هیچ دختری جز نیوشا
اردلان : هیچ دختری جز تو
بدون توجه به دورو برم صدامو بردم بالا و گفتم : اردلان چطوری روت میشه تو روم وایسی و بهم بگی دوسم داری در حالی که با نیوشا بیشتر وقتت رو میگذرونی ؟؟؟ نه واقعا چطور دلت میاد اینطوری با من بازی کنی؟؟؟ یعنی انقد همبازی خوبیم که اینطوری میخوای شکستم بدی؟ با این بی رحمیات؟ نه آقای محترم فکر اذیت کردن من رو هم از ذهنت بیرون کن من حریف قدریم به این راحتیا شکست نمیخورم مطمئن باش (همش دروغه باور کن ولی حیف که نمیتونم اینارو بهت بگم)
اردلان : اولا که صدات رو بیار پایین همه دارن بهمون نگاه میکنن دوما که من بی رحمم یا تو که اینطوری باهام رفتار میکنی؟
من: اولا که تو که عاشق خودنمایی و معروف شدنی چرا ناراحتی ؟ بذار همه نگاه کنن که بیشتر معروف بشی ... دوما هم که این جواب بی رحمیا و چش چرونی های توئه پس ناراحت نباش که چرا رفتارم باهات اینجوریه
تمام صورتم از اشک خیس بود ... دلم نمیخواست این حرف هارو بهش بزنم چون از جونمم واسم با ارزشتر بود ولی نمیدونم چی شده بود که اینطوری جوابشو میدادم میتونستم ناراحتی رو توی صورتش ببینم ... حالم خیلی بد بود ... دوس داشتم دستاش رو بگیرم و بهش بگم میبخشمت عزیزم ولی غرورم نمیذاشت که بهش بگم بخشیدمش .. به کل روانی شده بودم ...
اردلان : سارا ببخشم وگرنه دیگه منو نمیبینی اینو جدی میگم
من: اونوقت نیوشا رو چیکار میکنی؟
اردلان که کلافه شده بود گفت : نیوشا نیوشا نیوشا ... اه سارا دیوونم کردی بابا چند بار بهت بگم که نیوشا اونی نیس که تو فکر میکنی ... من با نیوشا هیچ رابطه ای ندارم فقط ازم طلبکاره واسه خاطر ماشینش همین
من: هه از کی تا حالا ملت با طلبکاراشون میان کفی شاپ ؟؟؟ این قصه ها دیگه قدیمی شدن آقای هوشمند ... خدانگهدار ... زندگی خوبی رو براتون آرزو میکنم
بعد به خودم اشاره کردم و ادامه دادم : و بدون مزاحم
از اون کافی شاپ بیرون اومدم و دنبال پگی گشتم و پیداش نکردم ... بهش زنگیدم
بوق ... بوق ... بوق ... بوق
پگی: الو جانم ؟
من: پگی کجایین شما ؟
پگی: نزدیک خونه
من: پگی خدا لعنتت کنه پس من چی؟
پگی: با اردلان بیا دیگه
من: احمق اردلان کجا بود ؟ همین الان بهش گفتم دیگه نمیخوام ببینمت بعد برم بهش بگم توروخدا بیا منم برسون؟
پگی: سارا خاک تو سر احمقت کنن دختره روانی ... اصن حالا که اینطور شد تنبیهت میکنم
من: اونوقت چه تنبیهی؟
پگی: نمیایم دنبالت خودت یه ماشین بگیر بیا بای
من: ای بمیری ایشالا بری زیر تریلی بای
حالا توی این شب من ماشین از کجا پیدا کنم؟ ناچار رفتم کنار خیابون وایسادم و منتظر یه دربستی چیزی شدم که دیدم یه ماشین جلو پام نگه داشت
... : سلام خانومی
نگاه کردم دیدم یه پسره راننده ماشینه و یکی دیگه روی صندلی بغل نشسته و از قیافه هاشون معلوم بود که مستن ... راهمو کشیدم و از توی پیاده رو رفتم طرف یه خانومه که مسن بود
.... : خوشگل خانوم صب کن ... جون خودت راه نداره اجزه بدم با یه ماشین دیگه بری
رفام طرف خانومه و بهش گفتم : سلام مامان خوبی؟
خانومه: اشتباه گرفتی دخترم
یه عالمه چشمک زدم که چیزی نگه اما نفهمید و راهشو کشید و رفت ... دیگه نمیدونستم چیکار کنم
... : بابا پول خوبی بهت میدم ناز نکن امشبرو با من و دوستم باش
وای خدای من این فکر کرده من ... خوب حقم داشت با این قیافه ای که پگاه واسه من درست کرده بود هرکسی هم که اونجا بود فکر میکرد من یه دختر خیابونی ام ... شالم رو کشیدم جلوتر و سعی کردم با دستم آرایشام رو پاک کنم ... نه راه پیش داشتم نه راه پس هیچجا نبود که ببتونم ازش فرار کنم
... : بابا ما خودمون خونه خالی داریم نگران اونش نباش ... اصن بیا اینم پولش همینجا پولشو بهت میدیم که دیگه ناز نیای
به در کافی شاپ نگاه کردم و اردلان رو دیدم که با نیوشا از اونجا بیرون میومد ... قدم هامو تند کردم و رفتم جلوی کافی شاپ وایسادم ... ظاهرا اردلان اون دوتارو دید چون سرجاش وایساده بود و داشت به ما نگاه میکرد
تو دلم خدا خدا میکردم که بیاد و منو از شر این دوتا خلاص کنه ... میخواستم برم توی کافی شاپ که دیدم راننده هه بیاده شد و اومد طرفم ... قلبم داشت از جا در میومد توی دلم هی خودمو لعنت کردم که چرا زودتر نرفتم توی کافی شاپ حالا خر بیار و باقالی بار کن این یکیو دیگه نمیشد کاریش کرد ... تند تند به طرف کافی شاپ حرکت کردم ولی پسره از من تند تر راه میومد ... چون کفشم پاشنه داشت دویدن برام سخت بود ... پسره از پشت بهم نزدیک شد و پشت مانتوم رو گرفت ... قلبم داشت از تو حلقم در میومد ... نمیدونستم چرا پیله کرده به من و ولم نمیکنه ... دیگه نمیتونستم راه برم چون از پشت منو میکشید و تلاش من بی فایده بود .... دیگه واقعا نا امید شده بودم و سعی میکردم با کیفم پسره رو بزنم که شاید خدا خواست و ولم کرد ولی دیدم اصلا نمیشه ... یکهو دیدم دست پسره ازم ول شد و من در کمال تعجب بهش نگاه کردم و اردلان رو دیدم که داره باهاش دعوا میکنه ... از ته دل خوشحال بودم ولی دلم میخواست این دعوا زودتر تموم بشه ... حالا دیگه دوست پسره هم به کمکش اومده بود و با هم ریخته بودن رو سر اردلان ... چشمامو بسته بودم چون دیدنش برام سخت بود ... تا این که یه صدای زنونه گفت : دوسش داری نه؟
برگشتم و نیوشا رو دیدم که داره بهم نگاه میکنه و حسادت داره از چشاش میریزه
من: تو چی؟ مثل اینکه تو دلت خیلی میخوادش نه؟
نیوشا : اون که صد در صد ... فقط نمیدونم چرا انقد خودشو واسه تو تو دردسر میندازه
من: ببین خانوم من اصلا دلم نمیخواد باهات صحبت کنم ... یعنی تو اصلا در شان من نیستی که من بخوام باهات هم کلام بشم ... شیر فهم شد ؟
نیوشا : پاتو از گلیمت دراز تر نکن ها
من: اگه بکنم مثلا میخوای چی کار کنی؟
معلوم بود از حاضر جوابیم خیلی لجش گرفته و قیافش داد میزد که خیلی عصبانیه
نیوشا : مطمئن باش نمیذارم دستت به اردلان برسه
من: هاهاها نگو ترسیدم ... به خدا الان سکته میکنم انقد که تو ترسناکی ... ببین خانوم کوچولو تو در حدی نیستی که بتونی اردلان رو مال خودت کنی ...اون منو دوس داره نه تورو اینو تو گوشت فرو کن
بعد برای اینکه لجش رو در بیارم رفتم طرف اردلان که دیگه دعواش تموم شده بود و اون پسرا هم فرار کرده بودن و با نگرانی (که واقعی هم بود) گفتم : اردلان حالت خوبه؟
اردلان : خوبم ... تو نگران نباش
من: نمیتونم نگران نباشم ... جاییت که آسیب ندیده؟
اردلان: نه بابا خوبم فقط سرم یکم درد میکنه
من: میخوای بریم بیمارستان؟
اردلان: نه بابا اوکیم
من: پس بیا بریم خونه پگاه اینا یکم استراحت کن
اردلان: نه نیوشا هس میرم پیشش
زل زدم بهش و در حالی که سعی میکردم اشکام رو پنهون کنم گفتم : نیوشا هستش یعنی چی؟ تو میخوای بری خونه یه دختر غریبه ؟ اونم تنها؟
اردلان : خیلی خوب بابا فکر بد نکن مادرش هم هس
من: امکان نداره بذارم بری خونه اون .. من ازش خوشم نمیاد
اردلان: چیه ؟؟؟ باز آشتی کردی؟
خندیدم و با لحن بچگانه گفتم : آشتی ولی قول بده الان باهام میای
بعد چشامو بستم و منتظر جواب شدم ...
اردلان: قول
همونطور که چشام بسته بود خندیدم و بعد چشمامو باز کردم و بغلش کردم
اردلان: واای سارا الان مهمون گشت میشیم ها
من: خاک به سرم ... ببخشید غلط کردم حالا بیا بریم
نزدیک ماشین شدیم و میخواستیم سوار شیم که نیوشا در کمال پررویی گفت : عزیزم پس من چی
اردلان اخم کرد و برگشت طرف نیوشا و بعد گفت : پولتو میریزم به حسابت الانم یه ماشین بگیر برو خونتون .. خوب بخوابی
بعد رفت و یه مقدار پول واسه تاکسی داد دستش و باهاش خداحافظی کرد و اومد طرف من
من: اردلان گناه داشت حد اقل میرسوندیش
اردلان : ناراحت نمیشی؟
یه لبخند تحویلش دادم و گفتم : معلومه که نه ... براچی باید ناراحت بشم
اردلان: گفتم شاید ناراحت بشی
من: نه عزیزم ناراحتی کجا بود
اردلان : خوب من دلم نمیخواد غرورمو بشکنم و برم بهش بگم بیاد باهامون
من: چاکر غرورتم هستیم ... خودم میرم بهش میگم بیاد باشه؟
اردلان : شرمندم نکن دیگه
من: من غلط بکنم که تورو شرمنده کنم
بعد خندیدم و رفتم طرف نیوشا
من: نیوشا با ما بیا میرسونیمت
نیوشا : لازم نکرده خودم میرم
من: احمق نشو و باهامون بیا
نیوشا : خوشم نمیاد عشقمو کنار یه دختر هرزه ببینم همون بهتر که باهاتون نیام
من: نگران نباش با حرفات ناراحت نمیشم ... خواستم فقط از روی ترحم برسونیمت حالا هم که خودت نمیخوای ...
پوزخندی زدم و گفتم : باشه حرفی نیس با یکی از همین مستا برو خوش بگذرون عزت زیاد
نیوشا که معلوم بود ترسیده گفت : باشه بابا چرا جدی میگیری میام باهاتون
من: اوا واقعا؟
بعد با یه لحن طلبکارانه گفتم : البته قبلش بگم که تو به من بدهکاریا
نیوشا : چه بدهکاری ای دارم؟
من: یه ببخشید باید بهم بدی
عصبانی شده بود ولی گفت : باشه ببخ... ببخش... اه ببخشید دیگه
من: حالا شد ... زود باش بریم
بعد خندیدم و رفتم طرف ماشین اردلان اونم پشت سرم اومد .. در جلو رو باز کردم و نشستم نیوشا هم عقب نشست ... نیوشا رو رسوندیم خونش و بعد به اردلان آدرس خونه پگی رو دادم .. رسیدیم به خونه پگی اینا و زنگ در رو زدم و پدرام برداشت :
پدرام : کیه؟
من: منم باز کن
پدرام : خوش اومدی
بعد در رو باز کرد توی راه در تا خونه اردلان پرسید : این کی بود؟
من: پدرام داداش پگاه
اردلان : آها
من: آره
رفتیم توی خونه و پگاه رو صدا زدم
پگاه که تا اون موقع اردلان رو ندیده بود با غرغر اومد و گفت : چی میگی دختره خنگ ... بیچاره اردلان چفد از دستت زجر میکشه یعنی الان دیگه باهاش کات ...
حرفشش رو نیمه تموم گذاشت چون صدای خنده اردلان باعث شد که بفهمه که چه گندی زده
پگاه : وای خاک تو سرم سارا؟؟؟
من: جانم؟
پگاه : چرا نگفتی اردلان هم اومده
من در حالی که شالم و مانتوم رو در میاوردم بیخیال گفتم: خوب فکر نمیکردم انقد خنگ باشی که نفهمی
همون موقع پدرام از آشپزخونه اومد بیرون و گفت : به به آقای اردلان خان ... شما کجا اینجا کجا
من: اول خودتو معرفی کن بعد زبون بریز نکبت
البته نکبت رو آروم طوری که فقط پگاه شنید گفتم
پدرام : آخ ببخشید اردلان جان پدرام هستم داداش پگاه خانوم
پگاه: سارا دارم برات حالا به داداش من فحش میدی؟
من: غلط کردم بابا
اردلان : از آشناییتون خوشبختم ببخشید من نمیخواستم مزاحم بشم دیگه ولی سارا خانوم نذاشتن جای دیگه ای برم
پدرام: سارا خانوم انقد پررو هستن که واسه مهمون دعوت کردن اجازه نخوان
من: چیزی گفتی؟
پدرام : نه نه چیزی نگفتم
من: آها خوبه چون فکر کردم چیزی گفتی
من: آجی جونم میگی اردلان کجا باید بخوابه برم بهش اونجا رو نشون بدم؟
پگاه : آره عزیزم ببرش اتاق پدرام
من: تو هم که همه رو مهمون اتاق پدرام کن
پدرام : من بدبخت در اتاقم رو روی همه باز گذاشتم ... وقتی به بچه رو میدی همین میشه دیگه من نمیدونم چرا از اتاق خودش مایه نمیذاره
پگاه : خوب اونجا از همه جا بهتره دیگه
من: خیلی خوب تا وقتی شام رو حاضر کنین ما برگشتیم
پگاه : رو که نیس که
من: پ چیه؟
پگاه : سنگ پا قزوین
من: انقد مزه نریز زود باش شامو حاضر کن
بعد یه چشمک بهش زدم و دست اردلان رو گرفتم و بردمش تو اتاق پدرام
من: خوب اینجا اتاق پدرامه .. یکی از لباس هاشو بردار بپوش که لباست پاره پوره شده .. من میرم بیرون  یه لباس بردار ازش ناراحت نمیشه
اردلان : سارا؟
من: جانم؟
اردلان : تو چرا حجابتو جلوی پدرام رعایت نمیکنی؟
فکر نمیکردم براش مهم باشه : آخه اون مثه داداشمه ما خیلی وقته هم دیگه رو میشناسیم آخه
اردلان : خوب هرچی ... بلخره نامحرمه دیگه
من: فکر نمیکردم واست مهم باشه ... آخه جلو امیر هم حجاب نداشتم گیر نمیدادی یا حتی جلوی حسین اینا
اردلان : حالا که مهمه .. والا از وقتی این اتفاقا افتاد دیگه نمیتونم بهشون اعتماد کنم پس خواهشا یه شالی چیزی سرت کن باشه؟
من: هرچی تو بگی عزیزم خوب دیگه من برم تو لباساتو عوض کن زود بیا باشه؟
اردلان : مرسی که قبول کردی باشه ... زود میام ولی لباس چی بردارم ازش؟
من: یه دقه صب کن الان میام
اردلان : باشه
رفتم پایین و رو به پدرام گفتم : پدرام ؟
پدرام :ها چیه؟
من: کدوم لباست رو بدم به اردلان بپوشه؟
پدی: عجبا تو چقد پررویی
من: اوا خوب لباساش پاره شدن باید یه لباسی تنش کنه یا نه؟
پدرام : خیلی خوب هر لباسی میخوای بهش بده
من: خیلی مرسی پدی
پدی: قابل شمارو نداره خانوم پررو
جوابشو با خنده دادم و رفتم بالا پیش اردلان
من: واستا الان یه لباس بهت میدم بپوشش
اردلان : باشه
یه شلوار راحتی با یه تی شرت که سایزش از بقیه تی شرت های پدرام کوچیکتر بود برداشتم و دادم دست اردلان و گفتم : البته لباساش برات گشاده بپوش اگه مشکلی داش ببگو یه چی دیگه بهت بدم
اردلان : باشه
من: بیرون منتظرم
رفتم بیرون و بعد از 5 دقیقه اردلان گفت : سارا یه دقه بیا
رفتم تو و دیدم لباسارو پوشیده
من: چی شد ؟ پوشیدی؟ خوبه برات؟
اردلان : شلوارش گشاده
من: هههههه چاقی بد دردیه دیگه ... الان یه شلوار تنگ تر پیدا میکنم
گشتم و یه شلوار دیگه دادم بهش و رفتم بیرون
اردلان از در اتاق اومد بیرون : آها این خوبه سایزش بهم میخوره
من: پس چاق شدیا
اردلان: کجام چاق شده ؟؟؟ :(((((
من: خوب همین که شلوار پدرام اندازته یعنی چاق شدی دیگه :دی
پگی: به به چشم روشن ... حالا دیگه پشت سر داداش من صحبت میکنین؟
من: اااا تو از کجا پیدات شد
پگی: دو ساعته اینجا نظاره گر اعمال ناپسندتونم
من: اووووووو یه جورایی میگه اعمال ناپسند انگار الان چی شده
اردلان : بسه دیگه من گشنمه غذا مذا تو دسترستون نیس؟
من: اگه پگاه خانوم لطف کرده باشن چرا
پگی: پیتزا سفارش دادم
من: وایییی باشه بابا
خلاصه شامو خوردیم و رفتیم خوابیدیم .. صبح ساعتای 10 بود که بیدار شدم و پگاه رو بیدار کردم ... بعد رفتم دم در اتاق پدرام و در زدم ... اردلان و پدرام هردو اونجا خوابیده بودن ... اردلان در رو باز کرد و وقتی من رو دید گفت : سلام
من: سلام پاشین بیاین پایین صبحونه
اردلان : شما اول شالتو بپوش بعدش باشه ما هم میایم پایین
من: باشه پس منتظرمون نذارین زود بیاین
اردلان : به روی چشم
رفتم توی اتاق پگی و شالمو سرم کردم و بعد رفتم توی آشپزخونه .. پگاه میز صبحونه رو چیده بود نشستم و یه لقمه برداشتم و خوردم .... داشتم لقمه دوم رو درس میکردم که موبم زنگ خورد ... نگاه کردم دیدم مامانمه
من:سلام مامان جون چطوری؟
مامان : سلام عزیزم خوبم مرسی تو خوبی؟
من: عالی کاری داشتی؟
مامان: امروز میای اینجا دیگه
یادم اومد که به بابا قول دادم که برم پس گفتم : آره قربونت برم فقط آدرس بده میام
آدرسو داد و بعد گفت : پگاه و پدرام رو هم با خودت بیار
من: باشه ولی مامان جان یه چیزی
مامان : جانم؟
من: اردلانم اینجاس میشه اون هم بیاد؟
مامان: آره عزیزم اونم با خودت بیار
من: باشه بای بای
مامان : مواظب خودت باش
من: تو هم همینطور
قطع کردم ... اردلان اینا هم اومده بودن
اردلان: کی بود؟
من: مامانم بود
پگی: چی کار داشت؟
من: گفت امروز بریم پیششون
پدی: کیا؟
من: هممون دیگه
اردلان : کیا هستن اونجا
من: مامانم بابام خالم دوست خالم و پسرش... حالا میشه صبحونمونو بذارین کوفت کنیم؟
بعد از خوردن صبحانه حاضر شدیم که بریم ... من توی اتاق پگی بودم که یکهو اردلان از در اتاق اومد تو
من: براچی در نمیزنی تو؟
اردلان : ببخشید خوب میخواستم ببینم چی پوشیدی
من: همین؟
اردلان : چیز مهمیه دیگه
من: چه مهمی ای داره؟
اردلان : بلخره پسر دارن
من: آها
پاشدم که ببینه چی پوشیدم .. یه شلوار جین چسب سورمه ای پوشیده بودم با یه تونیک که اونم چسب ببود و اون هم سورمه ای بود ... آستینش هم تا آرنجم میومد
من: چی شد ؟ خوبه؟
اردلان خندید: عالی
من: خیلی خوب حالا بذار صورتمو درس کنم بریم
اردلان: باشه
خلاصه حاضر شدیم و رفتیم طرف خونه خالم ... وقتی رسیدیم زنگ در رو زدم و خالم در رو باز کرد ... خونشون خیلی قشنگ بود هم بزرگ بود هم یه حیاط داشت که خیلی دلباز و قشنگ بود و جون میداد واسه شب نشینی و دور هم جمع شدن خانوادگی ... یه حوض وسط حیاط بود که دور تا دورش رو گلای زرد و قرمز پوشونده بود و کنار دیوار های حیاط هم باغچه هایی بود که توش درختچه های خوشگلی کاشته شده بود ... خیلی از حیاط خونه خوشم اومده بود ... توی خونه هم به قشنگی بیرون بود ... خونه دکوراسیون قشنگی داشت و ترکیب رنگ قهوه ای کمرنگ و قهوه ای پررنگ فوق العاده ترش کرده بود ... همونطور که در حال نگاه کردن خونه ویلایی خالم بودم خالم و دوستش اومدن جلو و باهام دست دادن
خاله : به ببه بلخره ما نمردیم و تورو دیدیم
من: این حرفا چیه خاله ... بلخره وقت نمیشد دیگه
خاله : چه طور وقت میشد با نامزدت بگردی بعد وقت نمیشد بیای اینجا؟
صورتم از خجالت گر گرفت و گفتم : ببخشید خاله دیگه بیشتر از این خجالتم نده
خاله: باشه عزیزم ... خجالت نکش .. راستی چرا شما ها نمیشینین؟
پگی: خیلی ممنون
خالم رفت طرف اردلان و گفت : پس تو اونی هستی که دل دختر مارو بردی آره؟
اردلان صورتش سرخ شده بود و گفت : با اجازتون
خاله: وای چه خجالتی .. دوتا آدم خجالتی که به هم بیوفتن چی میشه
مامان: نسرین دوستت رو معرفی نمیکنی؟
خاله : آخ ببخشید ... این خانوم دوستم شیرینه
من: از آشناییتون خوشبختم
پگی: منم همینطور پگاه هستم
اردلان : منم همینطور منم اردلانم
پدرام : از آشناییتون خوشبختم اسم منم پدرامه
شیرین : خیلی ممنون منم از آشناییتون خوشبختم ... دوس دارم با پسرم هم آشنا شید ... فقط نمیدونم کجاس من میرم ببینم کجاست
خاله: بچه ها چرا نمیشینین
من و پگی مانتو هامون رو دادیم دست خدمتکار و رفتیم نشستیم پگی پیش پدرام نشست منم روی صندلی دونفره با اردلان نشستم ... خاله و مامان و بابا هم روی صندلی سه نفره نشستن
من: خاله جون عمو (شوهر خالم) نیستن؟
خاله: نه بابا رفته ماموریت
من: آها ... دریا چی؟ اون کجاس؟
خاله : همین الان اینجا بود ... فکر کنم با دوستش رفت بیرون .
من آروم طوری که فقط اردلان بشنوه گفتم : اردلان امیر هم اومده کرج؟
اردلان: نمیدونم خبر ندارم ازش
من: آها باشه
بعد از یه مدتی که نشستیم صدای شیرین اومد که گفت : بلخره پیدا کردم پسرمو
همه سرها به طرفشون برگشتن و ما کنجکاو شدیم که قیافه پسر شیرین خانوم رو ببینیم ... با همون نگله اول پسر رو شناختم .. قبلا یه جایی دیده بودمش ولی نمیدونستم کجا ... هم خوشتیپ بود هم قدش بلند بود ... قیافه قشنگ و عروسکی ای هم داشت ... توی فکر این بودم که ببینم اینو کجا دیدم که بلخره خودش خودشو معرفی کرد و من خیلی جا خوردم ... باورم نمیشد این همون باشه




خوب این قسمت هم تموم شد ولی میرسیم به سوال این دفعه : اون پسر کی بود ؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ساعت 7:45 PM توسط سارا|



      قالب ساز آنلاین