X
تبلیغات
just for tomeh - عشق رویایی 14















just for tomeh

دلم واسه نوازش دستای تو تنگ شده

... : سلام نوید هستم پسر شیرین خانوم ...

یکم مارو نگاه کرد و بعد تعجب زده بلند گفت : شما که پگاهی درسته؟ تو هم سارا

از لحن صمیمیش خوشم نیومد ... انگار از حد خودش داشت میگذشت ... نمیدونم شاید هم من زود داشتم قضاوت میکردم ولی به پگی گفت شما و به من گفت تو ...! این یعنی چی؟ چرا اردلان اینطوری نگاهم میکرد من که کار بدی نکرده بودم ... وای خدا جون تو روخدا این فکر بد نکنه خواهش میکنم ... پگاه یه چیزی بگو توروخدا الان دیوونه میشما

پگی: اااا آقا نوید شمایین؟

پدی: شما میشناسینشون این آقارو؟

پگی: آره اون روز اومد تو کافی شاپ نشست پیش ما

پدی: آها

نوید : ااا سارا خانوم شما با اردلان آشتی کردین؟

وای خدایا شکر که این خانوم رو به اسم من چسبوند وگرنه امروز من با اردلان داستان داشتم

مامان: سارا مگه قهر بودین؟

اردلان : نه چیزی نشده بود فقط یه سوء تفاهم کوچولو بود

من: آره اردلان راس میگه

خاله: باشه ... حالا این حرف هارم بیخیال بچه ها واستین زنگ بزنم دریا و دوستش بیان با هم برین بیرون

بعد تلفن رو برداشت و رفت طرف آشپزخونه ... خونشون رو کم و بیش میشناختم قبلا هم اومده بودم اونجا ... به اردلان نگاه کردم ... داشت منو با نگاهاش میپایید ... حرصم در اومده بود ... نمیدونم چی شده بود ک انقد غیرتی بازی در میاورد .. پگی و پدی با نوید گرم گرفته بودن ... خاله ام هم داشت با مامانم و شیرین صحبت میکرد .... اونجا فقط من و اردلان و بابا ساکت بودیم ... که بعد از 5 دقیقه بابام پاشد و رفت ببیرون توی حیاط که قدم بزنه ... من مونده بودم برم پیش اردلان یا بابام ؟؟؟ آخر سر پاشدم و رفتم و دست اردلان رو گرفتم و رو به خالم گفتم : خاله جون اجازه میدی برم خونه رو به اردلان نشون بدم ؟؟ فک کنم بدش نیاد

خاله: آره خاله جون برو همه جارو نشونش بده ولی تو اتاق دریا نرو که میکشتم

من: به روی چشم ...

خاله لبخندی زد و من دست اردلان رو کشیدم و جلوتر از اون از پله ها بالا رفتم ... بعد از پله ها میرسیدیم به یه راهرو که به 3 تا اتاق میرسید ... اول از همه بردمش تو اتاق مهمون ... یه پیانو تو اتاق بود و منم تو ذهنم این بود که به اردلان بگم برام بزنه

من: اردلان؟؟

اردلان : بله

من: میزنی؟

اردلان: تورو؟

من: ااااا مسخره پیانورو میگم

اردلان : نوچ

من: اردلان؟

اردلان: ب له؟

من: بزن دیگه

اردلان : خیلی خوب بابا لوس نشو میزنم

من: مرسی

و بعد مثه بچه ها پریدم بالا و پایین و بعد نشستم کنار پیانو ازش خواستم زودتر بزنه اونم باشه ای گفت و شروع کرد به پیانو زدن ... داشتم حال میکردم که یکهو قطع کرد و زد تو ذوقم

من: ااااااااا چرا دیگه نمیزنی؟

اردلان پقی زد زیر خنده و گفت : مگه حواس واسه آدم میذاری تو؟

من: نخند .. مگه من چی کار کردم؟

اردلان: بابا خودت اگر قیافت رو میدیدی می فهمیدی چی میگم

من: اصن نخواستم بزنی ... منو بگو که داشتم با صدای پیانو زدنش حال میکردم ... اصن پاشو بریم پایین

اردلان بلند شد و بردمش پایین ... بعد از در پشتی خونه بردمش قسمت استخر خونه خالم .... عاشق این قسمت خونشون بودم ... این قسمت خونشون خیلی بحال بود .. اصلا نمیشد توی این قسمت باشی و فکر نکنی اینجا ایران نیست ... یه استخر داشت و کنار استخر هم یه زمین تنیس خاکی بود که به دو طرف زمین دوتا تور بسکتبال وصل کرده بودن ... من عاشق شنا و تنیس و بسکت بودم و این قسمت از خونه جایی بود که واسه من مثه یه بهشت بود

من: واااااااااااااااااااااای اردلان من عاشق اینجام ... الان یه 2 سالی میشه اینجا نیومدم

اردلان : حالا چرا جیغ میزنی ؟

من: ذوق کردم دیگه ... یادم باشه فردا بیام برم استخر بعدشم که تنیس و بسکت ووووووووووووووی عاشقشم

اردلان : فک کن یه درصد اجازه بدم بری استخر

اخم کردم و گفتم : جاااااااااااااااااان؟ ببخشید ولی چرا نباید اجازه بدی؟

اردلان : چون اینجا نوید و پدرام هم هستن احتمالا هم که امیر با دریا میاد دیگه عمرا اگه اجازه بدم بری استخر

منظورشو گرفته بودم واسه همین دیگه به بحث ادامه ندادم ...با خودم گفتم فردا میرم هیچکی هم جلومو نمیگیره ... اگه غیرتی باشه خودش باهام میاد فوق فوقش دیگه

من: خیلی خوب باشه فعلا ... حالا بشین یکم آفتاب بگیریم

اردلان : اینجا ک همش سایس

من: بابا خنگک منظورم اینه که بشینیم

اردلان: آها اوکی

نشستیم کنار استخر و منم از خدا خواسته پاچه های شلوارمو تا جایی که بالا میومد دادم بالا و بعد  پامو گذاشتم تو آب ... البته بعدش کل پاچه شلوارم خیس شد منم اهمیت ندادم

اردلان : از نوید خوشم نمیاد تو چی؟

من: مگه چشه؟

اردلان : فکر میکنم زیادی باهات خودمونی شده

من: بابا با پگی هم همینطوری بود دیگه

اردلان : فکر نمیکنم ... رفتارش با تو یه جور دیگس

شالم افتاده بود رو گردنم واسه همین برش داشتم و دادمش دست اردلان بعد گفتم : والا نمیدونم ... حالا میگی چیکار کنم؟

اردلان: نمیدونم

من: چرا به خودت ناراحتی وارد میکنی ولش کن ... اون که جاتو تو دلم نمیگیره پس دیگه از چی ناراحتی؟

اردلان : هیچی ولش کن

من: ولش کردم

بعد دستشو گرفتم و یکم با دستش بازی کردم ... از اون سکوت خوشم نمیومد حرفی هم واسه گفتن نداشتم ... یکهو دیدم دستمو محکم گرفت و کشیدم سمت خودش ... ترسیدم و خودمو عقب کشیدم ... اما ...

شلپ ...

صدای افتادنمون تو آب بود میدونستم کار یکی دیگه بود ... موهامو از جلو صورتم کنار زدم و امیر رو دیدم که داره میخنده .... لجم درومد و همونجوری از پاچه شلوارش گرفتم و کشیدم ...

شلپ....

اونم به جمع ما اضافه شد

اردلان : امیر ایشالا خفه شی

امیر: ایشالا این سارا خفه شه

من: چیه مارو انداختی بعد تازه دو قورت و نیمتم باقیه؟

امیر: حالا بی لباس چیکار کنیم؟

من: من که شمارو نمیدونم ... من که لباسای خاله که واسه من هس ...

اردلان و امیر چشاشون گرد شده بود ... خندیدم و ادامه دادم : آخه لباسای خاله برام گشاده خیلی حال میده

اردلان :ولی فکر کنم خیلی هم گشادن

من: اولا که خاله من خیلی هم خوشتیپه ولی خوب آره برام خیلی خیلی گشادن ولی حال میده دیگه

امیر: واااااااای سارا نمیتونم تو اون لباسا تصورت کنم

بعد زد زیر خنده ... با اخم نگاش کردم و حس کردم داره به خالم توهین میکنه ... خالم اینا با صدای شلپ شلوپ استخر اومده بودن اونجا و با دیدن ما خالم نگران اومد طرفمون و گفت : وای خاک ببه سرم چی شده خاله جون؟

من: هیچی خاله جون کار امیر بود انداختمون تو آب بعدشم من لطف کردم و کشیدمش تو آب

خالم غش غش زد زیر خنده و دریا هم ببا نگرانی دوید طرف امیر و گفت : وای امیر حالت خوبه؟

من: بابا هیچیش نشده ... بعدم که سلام

دریا انگار تازه یادش اومده بود من و اردلان اونجاییم اومد طرفم و گفت : سلام سارا چه طوری؟

من: پرفکت

دریا : بابا اینگیلیش

من: هه ها دیگه چیکار کنیم دیگه

دریا: خوبی اردلان؟؟

اردلان: بله ... زن داداش

قیافه دریا دیدنی شده بود .... سعی میکرد نشون نده ولی معلوم بود خر ذوق شده بد جور

من: بابا ذوق نکن میخوایم هوو سرت بیاریم

دریا تقریبا جیغ زد : کیییییییییییییییییییییییییی؟؟؟

من: یکی از آشناهاست

دریا با بغض گفت : یعنی من میشناسمش؟

من: آره دیگه حتما تا الان باهاش آشنا شدی

و یه نیم نگاه به پگی ک عاشق کشته مرده امیر بود نگاه کردم ... میدونستم الان که دریا رو با امیر میبینه چه حالی داره ولی نمیشد کاری کرد

شرین: بیا سارا جان براتون حوله آوردم ... از استخر اومدم بیرون و حوله رو دور خودم گرفتم ... شیرین خانوم دو تا حوله دیگه هم آورد برای امیر و اردلان ... اونا هم اومدن پیش من واستادن ... میدونستم خاله نمیذاره خیس بریم تو خونه واسه همین رو به خاله گفتم : خاله جون یکی از لباساتو قرض میدی؟

خاله با تعجب گفت : مگه من همتیپ تو ام؟ خوب یه لباس از دریا بگی...

وسط حرفش پریدم و گفتم : نه خاله جون من از لباسای شما میخوام ...

بعد سرم و انداختم پایین و ادامه دادم : آخه میخوام لباسم واسم گشاد باشه آخه حال میده

خاله: باشه همینجا باشین تا براتون لباس پیدا کنم و بیارم

و رفت توی خونه ...

من: مامان شما ها برین تو دیگه ما میایم

خلاصه مامانمو بابام و پدرام رفتن ولی نوید و پگی موندن ... اردلان اخم کرده بود ... میدونستم از وجود نوید خوشش نمیاد ... نوید اومد طرفم و گفت : خیلی قیافه هاتون دیدنی شده ..

بعد موهامو آروم و به شوخی کشید و گفت : بلخره ما شمارو بی حجاب دیدیم بابا اون شال چی بود انداخته بودی رو سرت؟

اردلان نذاشت جواب بدم پس ساکت شدم و خودش جواب داد : بده جلو نا محرم غریبه حجاب داشته باشه؟

نوید انگار بهش بر خورده بود ... لبخند به زوری زد و گفت : خوبه داری میگی غریبه ... اینجا که غریبه نیس

اردلان : هه خودت رو آشنا میدونی؟

نوید اخم کرد و معلوم بود جوش آورده ... واسه اینکه همه چی یکم آذوم تر بشه گفتم : نوید من راحت نیستم میشه بری توی خونه

بدون هیچ حرفی رفت توی خونه ... اردلان نگاهی بهم انداخت و خندید ... واااا این خول شده ؟ مگه خندیدن داره ؟ آخی بمیرم بچه از غیرت مخشو از دست داده ... چی دارم با خودم میگم ؟؟؟ بابا حالا خندیده دیگه ... من چه خنگیم ...

دریا که اشک تو چشماش جمع شده بود بعد از یه مدت سکوت گفت :  سارا منظورت از هوو چی ببود ؟؟؟ کی تو ذهنش فکر امیر رو داره؟

واااااای یعنی ای هنوز یادش نرفته ؟؟؟ بابا من غلط کردم ول کن دیگه ... الان جفت پا میام تو حلقتا ... بعد لبخندی کج و کوله تحویلش دادم و گفتم : بابا یه چرتی گفتم تو باور نکن ... منظورم این بود که خیلی ها امیرو دوس دارن ...

به قیافش نگاه کردم و بعد برای اینکه آرومتر بشه گفتم : خیلی ها حتی اردلان رو عاشقانه میخوان ... مگه نمیدونی اینا یه عالمه کشته مرده دارن که اینطوری گریه میکنی؟

دریا: والا خول شدم راست میگی

بعد اشکاشو پاک کرد و دوید توی خونه ... حدس زدم رفته تو اتاقش چون هر وقت ناراحت بود به اتاقش تکیه میکرد ... اه این خاله کجا رفت ؟؟؟ رفت لباس بدوزه ... ااااااا عجب حلال زاده بود ... فقط داشتم بهش فکر میکردما

خاله اومد و یکی از لباساش که نو به نظر میرسید رو بهم داد و گفت برو تو اون اتاقکه لباساتو عوض کن ... بدو که پسرا رو هم باید بفرستم اونجا

یخ کردم ... حالا نمیشد نگی اینا بعد از من میخوان برن اون تو ؟؟؟ نمیدونم چرا به این حرفش حساسیت نشون دادم ... ولی زود لباسای خاله رو پوشیدم و اومدم بیرون ... وقتی اومدم اردلان جلوی در اتاقک بود و وقتی من رو دید زد زیر خنده

من: نخند بچه پرو خیلی هم بهم میاد .. دلت بسوزه ... اصن خودت برو لباسای عمو رو بپوش بیا بیرون ... اون موقع میبینی کی باید بخنده

خندیدم و رفتم توی خونه ... بدون اینکه وارد پذیرایی بشم سریع از پله ها رفتم بالا و رفتم دم در اتاق دریا ... در زدم

من: دریا ... میتونم بیام تو ؟

از صداش معلوم بود خیلی گریه کرده ... از این رفتارش خسته شده بودم

دریا : آره .. بیا تو

درو باز کردم و رفتم تو ... روی تخت دراز کشیده بود و بالشتش خیس اشک بود ... دلم براش سوخت ... تقریبا برای حرفی که بهش زدم خودمو لعنت کردم ... رفتم پیشش نشستم و گفتم : دریا؟؟؟

جواب نداد و ترجیح داد گریه کنه

من: دریا خانوم؟

بازم جواب نداد

من: دریا طوفانی من؟

هنوزم جواب نمیداد

من: دریای الاغ؟ دریای خر؟ دریای احمق؟

دریا لبخندی زد و گفت : مرگ ... خودتی ... سارای خر سارای سیاه سوخته ... سارای ...

با دست جلو دهنشو گرفتم و گفتم : چیه؟ چی شد جواب دادی ؟ یعنی واقعا خری ؟؟؟؟ حتما دیگه ... وگرنه هم تا من گفتم دریای الاغ جواب نمیدادی

دریا : خوب آره دیگه خرم

من: یه چیز جدید تر میگفتی غضنفر ... اینو که خودمم میدونستم

دریا خندید و بلند شد ... اشکاشو پاک کرد و گفت : چیز جدید اینکه ...

یکم فکر کرد و گفت : سارا خیلی دلم میخواد پیشنهاد ازدواج بده

من: ببیییییییییییییییییییییی جنبه ... باز دوبار از یکی شنیدی عزیزم جو زده شدی؟

دریا : بابا این با همه فرق میکنه ... من از ته دلم میخوامش

من: بابا منم هیمن حسو دارم میدرکمت

دریا : یعنی تو هم دلت میخواد اردی ازت خواستگاری کنه؟؟؟؟؟؟؟؟

من: درد ... من که مثه تو بی جنببه نیستم ... ولی همچین ... همچین بدمم نمیاد ها .... اااا فکر کن من با بچم تو با بچت ... البته بچه امیر و اردلان ... عجب باحال میشه هاااااااا

دریا : آره فکر کن ... روز عروسیمون ... با اردی و امیر ..... واااااااااااااااااااااااااای .. خیلی باحاله

یکم با هم خیال پردازی کردیم و بعد من گفتم : دریا بسه الان خیلی حال میده اونا پشت در واستاده باشن بعد ضایع شیم

دریا زودی پاشد و در رو خیلی سریع باز کرد ولی وقتی کسیو پشت در ندید خیالش راحت شد و گفت  : خدارو شکر

من: میگم دریا ... تا الان دیگه حتما لباسای بابات رو پوشیدن ... هههه معلوم نیس چه شکلی شدن بیا بریم یکم بهشون بخندیم روحمون شاد شه

دریا خندی و گفت: آررره ... وااااای امیر رو توی پیژامه های بابام تصور کن

من: هه آره وااای پیژامه های بابات تو حلقم ... خوراک امیر و اردلانه حتما خیلی بهشون میاد

بعدش با خنده رفتیم پایین تو پذیرایی ولی خبری از امیر و اردلان نبود ... آروم در گوش دریا گفتم : بیا بریم لب استخر شاید ازشون خبری شد

دریا : بریم

رفتیم پشت در وایسادیم و استخر رو نگاه کردیم ... ولی اردلان و امیر دور و برش نبودن .. در رو یواش باز کردیم و رفتیم طرف اتاقکی که توش لباسامو عوض کردم ... در رو یواش باز کردم و از چیزی که دیده بودم پقی زدم زیر خنده

 

 

 

 

 

 

فکر میکنید چی دیدم ؟؟؟ (خیلی ضایعس زود بگیناااا)

نوشته شده در ساعت 10:52 AM توسط سارا|



      قالب ساز آنلاین